زائر کربلا

به خودمون بیاییم

با وجودی که می دانم این کلام خدا است ولی باز...

لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا.حدیث قدسی

 

اگر کسانی که به من پشت کرده اند و روی از من

برگردانیده اند بدانند که اشتیاق من نسبت به ملاقات

انها چقدرزیاد است از اشتیاق این بشارت قالب تهی

خواهند کرد.

الهی:اگر از من پرسند کيستی؛
چه بگويم؟

الهی:پيشانی بر خاک نهادن آسان است؛
دل از خاک بر داشتن دشوار است!

 الهی؛ ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد
در «يوم تبلی السرائر»*چه کنيم؟

الهی: کلمات و کلامت که اينهدر شيرين و دلنشينند خودت چونی؟

الهی:از کودکان چيز ها آموختم؛
لاجرم کودکی پيش گرفتم




می خواستم از غربت اقام مهدی بگم دیدم غریبتر از اون خداست خدا.

بسمه تعالی

بابا کجای کارم؟ عمرم داره به نیمه می رسه پس کی من به خودم میام ؟

تا کی می خوام این روال و ادامه بدم ؟بابا چطوری به خودم حالی کنم که من هیچ نیستم

من اورده نشدم برا پوچی من روحساب و کتاب اومدم اونی که من و خلق کرده بم امیدوار بوده

پس چرا چرا چشمامو باز نمی کنم بابا مگه من چند سال زنده هستم  وای بر من که خدا برام فقط در حد خ د ا  مونده فقط سه حرف همین نه شما بگید دروغ می گم؟

اینقدر دنیا رو چسپیدم که انگار بقای من تو دنیاست حتی تو پنج نوبت نمازام هم یاد خدا کمرنگه

دارم با خودم چه می کنم؟

وای برمن وای بر من که لذات دنیا برام چقدر شیرینه وای بر من که برام چه لذتی داره وقتی گناه می کنم

وای برمن که چشمان امام زمانم برام خیسه اشکه و من خندان و راضیم از گناهم از دلی که شکوندم از غیبتی که کردم از ناسزایی که گفتم ازدروغی که گفتم......

چقدر مطمئنم از یک ساعته بعدم

که زنده ام

که روپاهام ایستادم

که چشمانم هنوز بینا هستند

که نفس می کشم

......

از اقامون مهدی عج غریبتر خداست...

 




میلاد نور مبارک

 

او که آمد، عشق متولد شد و دل های آسمانیان و زمینیان، سرسبزتر از

همیشه گشت.

 دردانه بوستان عصمت و طهارتْ در بیست جمادی

الثانی، زمین و آسمان مکه را نورافشانی کرد.  شاه بیت غزل آفرینش،

غایت خلقت و میوه باغ رسالتْ خانه محمد صلی الله علیه و آله را با

قدوم خود مزیّن نمود.

پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بِضْعَة النبی، همراه و هم

راز پدر و ام ابیها بود.

 



خوشامدی ولی می دانی کجا آمدی؟

هوالحی

خوشامدی ولی می دانی کجا آمدی؟شاید از آمدنت زیاد خوشحال نباشی نمی دانم

دل داغدار که بود تو را به اینجا کشاند ؟دنیای ما زیاد قشنگ نیست و با دنیای شما خیلی فرق می کند

تو رفتی جبهه وقتی رفتی همه چیز فرق داشت حتی دل امام زمان عج هم اینقدر خون نبود انقلابیون

همه انقلابی بودند تو خالص رفتی تو بی باک رفتی تومشتاق رفتی تا از امثال من دفاع کنی ولی پدرم

حال که برگشتی من یکی شرمنده ام همه چیز تغییر کرده هیچ چیز سر جایش نیست جز سید علی

ولی شرمنده ایم از اون هم خوب مواظبت نکردیم خیلی پیرش کرده ایم خیلی سفید کرده تو را بخدا

ملامتمان نکنی ها !ما نمی خواستیم اینطور شود! ولی ...شد

اصلا چرا برگشتی؟برای که برگشتی؟نکند فکر کردی بعد از اون همه رشادت اگر برگردی همه را خوشحال

می کنی؟شرمنده ام که این را می گویم ولی پدرم عکست را هم به روی شیشه اتومبیلم به سخره

گرفته اند و می گویند زمان برونسی ها تمام شده انگار یادشان رفته که خودشان یا نه پدرانشان زمان

تیر و تفنگ خود را در سوراخ پنهان کرده بودند تو ببخش اینها حافظه شان ضعیف است یادشان رفته که تو

رفتی از ناموس آنها دفاع کردی  یادشان رفته

آن زمان تو با زن و بچه ات خداحافظی کردی رفتی و دیکر نیامدی تا امروز

یادشان رفته که این تو بودی که بزرگ شدن بچه هایت را ندیدی تا آنها امروز به بچه هایشان افتخار کنند آ

نها خیلی چیزها را فراموش کرده اند حتی  ذلتشان را !

پدر عزیزم با دلی پر درد می کویم کسی منتظرت نبود جز تعداد اندکی که باید مخفیانه داغ رفتن شما را

به سینه می کشیدند.

بل احیا ُ عند ربهم یرزقون



ورودت مبارک پدرم.

بسم رب الشهدا والصدیقین

ورودت مبارک پدرم.

تو بودی و هستی ولی این چشمان نابینای من وامثال من قادر به دیدنتان نبودند.

چقدر منتظرتان بودم با اجازتان خیلی وقت است شما را پدر معنوی خودم می دانم . می دانم که قبولم کرده ای می دانم...تو مهربانی

تو را دیدم به روی برانکارد به روی شانه ی چند رزمنده بودی  من کنارت بودم باورم نمی شد این همان شهید برونسی است که همیشه به یادش هستم .

تورا تشیع کردند و بردند طولی نکشید شنیدم وسایل شخصیتان را می فروشند

خودم را به آنجا رساندم و پلیور شما را که به رنگ مشکی بود و کهنه و روی آن سوراخهای تیر دیده می شد را به قیمت دوهزارتومان خریدم خوشحال بودم که از برونسی یه چیزی هم به من رسیده...!!

ولی من خواب بودم فقط خواب بود.!!!

خوشحال بودم من را همین بس که شهید بزرگی چون شما را به خواب ببینم.

ولی خدای من!ساعتی بعد که زنگ گوشی ام را جواب دادم باورم نمی شد یعنی این این ادامه ی خوابم است؟نه من بیدارم نه من باور نمی کنم گوشی را انداختم اشکانم بود که روی صورتم جاری بود می دانید جه شنیدم؟

اینکه امروز اخبار اعلام کرده پیکر بی سر شهید برونسی سردار جبهه هابعد از 27 سال مفقودالاثری پیدا شده...

 

 



داری فراموش می شی...

 

یابن الحسن(عج)

 آقا جان یه چیزی بگم؟

من شرمندم که اینو می گم

ولی آقا....

 تو مالک اشتر نداری

تو زهیر و حبیب نداری

بیا  تا وضعم بدتر نشده

بیا تا از تو دورتر نشدم

آقا شرمندم

ولی ....

تو منتظر نداری

امدنت برا همه شده افسانه

در فراغت همی بس که همه شاعر شدن

دست به قلم ها خوب شده

از مهدی (عج)می نویسند چه زیبا

ولی آقا جان برای مهدی عمل نمی کنند

غصه من اینه  منتظر که نداری هیچ

داری فراموش می شی...

ما هرزه علوفه ایم مردن بهتر

بی برگ وشکوفه ایم مردن بهتر

از غیبت طولانی مولا پیداست

ما مردم کوفه ایم مردن بهتر.........

 



سجده ابدی...

 

سجده ابدی...

بعد از نماز صبح و خواندن زيارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فكه حركت كرديم. از روز

قبل، يك شيار را نشانه كرده بوديم و قرار بود آن روز درون آن شيار به تفحص بپردازيم.

ادامه در بقیه مطلب


ادامه مطلب

سه راهي مرگ

 

 سه راهي مرگ

 

ژست بگير، مي‌خوام يه عكس مشدي ازت بگيرم.

با تبسمي ‌دل‌نشين، در گوشه‌ي سنگر نشست و من عكس گرفتم؛ چهره‌ي خاك‌ گرفته‌اي كه خستگي

چند روز نبرد مداوم از آن پيدا بود و چشماني كه زودتر از لبانش مي‌خنديدند.


ادامه مطلب

ده خاطره از شهید عبدالحسین برونسی

 

ده خاطره از شهید عبدالحسین برونسی

 

در سال 52 يك روز آقاي برونسي مرا با خودش به زاهدان برد . در مسافر خانه گذاشت و گفت : من مي

روم كاري دارم و بر مي گردم اگر من دير آمدم شما همينجا بمان و نگران هم نشو ، هرچه گفتم : كجا

مي خواهي بروي ، هيچ نگفت و رفت و شب نيامد و من خيلي نگران بودم . چون مي دانستم كه

انقلابي است . روز بعدش كه آمد ديدم كه خيلي خوشحال است . هنگام برگشت به مشهد هرچه

خواهش كردم باز چيزي گفت ولي بعد از پيروزي انقلاب يك روز گفتم : آن رفتن به زاهدان را بگو چه بود .

بالاخره تعريف كرد و گفت : آقا من آنجا پيغامي از نماينده ويژه امام راحل در مشهد براي مقام معظم

رهبري كه در ايرانشهر در تبعيد به سر مي برد داشتم . گفتم : پس چرا ما را بردي با خودت ؟ گفت : ترا

بردم كه رد گم كنم چون جوان بودي .

دوس داری بیشتر بخونی برو ادامه مطلب..

 


ادامه مطلب